رهاشدم در دود اسی هایی که کشیدمشان به تجربه طعم لب هایم!....
دستهایت را بردار...سینه من نفس کشیدن می خواهد ...و باپاه هایم...کمی جلوتر برو از من...!
من پیاده می ایستم همین جا...کمی عقب!
دستهایت را بردار.....
زمان معکوس است ومن همین روزها بدنیا می آیم اما بزرگ شده ام ...دیگر...
تنم نوازش های کودکانه نمی خواهد!
دست های را بردار از روی لذتی که چشیدنش را با دود سیگارهای من دوست داری....
حالا همانجا که هستی بمان و یک اسی با طعم لب های من ...بکش ...به تجربه دست هایت!
وبگو سیب....
مدت ها بود که می خواستم از تو یک عکس یادگاری بگیرم
ورها شوم در آغوش هیچ کس... در کناراسی هایی که دست ندارند!!!!
پ ن:دلم بهانه گیر شده شاید قراه که ما باهم گم بشیم!شایدم من چشم گذاشتمو قراره تو هیچوقت پیدا نشی!
فقط دو فرضیه راجع به زندگی پس از مرگ باقی می ماند یکی زندگی ی ابدی بدون شعور ودیگری با شعور اما شعوری متفاوت وغیر از شعور قبلی ی ما می باشد.فرضیه ی اخیر بدین معنی ست که ما دارای شعوری خواهیم بود بدون اینکه از اکتشافات شعور قبلی ی خود چیزی به یاد داشته باشیم ویا تصویری از آن در ذهن راه دهیم وهمانطور که چشمان ناقص ما نمی گذارد بعضی تشعشعات فضایی از جمله اشعه ی مادون قرمز وماوراءبنفش را ببینیم.شعور بعدی ما پس از مرگ نیز قابل تصور در حال حاضر یا بلعکس نخواهد بود!(هوش گلها،موریس مترلینگ)
روی تخت خوابیده ام یعنی بهتر بگویم دراز به درازافتاده ام ودارم به تمام الکی ها وراستکی های زندگی ام فکر می کنم....وفکر می کنم به اینکه گاهی این الکی ها چقدر زود راستکی می شوند...مثل یک آدم بی خواب وبی حوصله از این پهلو به آن پهلو می شوم...فکرش می آید توی ذهنم که ناگهان می بینم کنارم خوابیده است...بی حوصله گی هایم ناگهان می روند روی نقطه ای از سقف وگم می شوند....رویم را ازش بر می گردانم تا مثلا بعد از این همه نبودن بیاید ونازم را بکشد! شایدهم از خساستم می خواهم محو شودو جایی میان الکی ها وراستکی های ذهنم گم شود اما نمی شود...می آید درست روبرویم..نگاهش می کنم وبا نگاهش آب می شوم ومی روم در زمینی که تا به حال احساس نکردم جاییست برای من!....دارم به این فکر می کنم که وقتی هنوز بچه بودم وپنهایی دست می کردم توی دماغم ومامان پنهانی به من چشم غره میرفت وحرص می خورد تو کجا بودی؟!...شاید تو هم در یک مهمانی ی خانوادگی گوشه ای از یک دیوار قدیمی ایستاده بودی ودر حال کردن دستت در دماغت با خیرگی عجیبی چشم غره های مادرت را نادیده می گرفتی...!حالا که کنارم خوابیده ای ودارم برایت این چیزها را می گویم خنده ام می گیرد از این نوستالژی غمگین که می توانم بگویم همه آدمها روزی درگیرش بوده اند....چقدر غم انگیزست چشم غره رفتن به بچه ای به جرم اینکه دارد دستش را می کند توی دماغش ! ...از حر فهای من هم چندشش می شود وهم ها ها می خندد.من عاشق ها ها خندیدن هایش هستم همیشه بوده ام!!!..هر وقت ها ها می خندد دلم هری می ریزد پایین وبی ربط وبی اراده می خواهم بگویم که چقدر دوستش دارم...شاید از همان بچگی که دستم را توی دماغم می کردم دوستش داشتم اما زمان خسیس تر از آن بود که مارا هم بازی هم کند در آن روزها...نا گهان ساکت می شود.من دارم به این فکر می کنم که آیا ملکه انگلستان هم دستش رابچگی در دماغش کرده است؟می آیم این سوال را از او بپرسم که بازهم ها ها بخندد ومن دلم هری پایین بریزد که به شوخی می گوید:با تمام کثافت بودنت هنوز یک فرشته ای.ومن در ذهنم فرشته ای را می بینم که یک کثافت است!می گویم:من داشتم برای خودم می رفتم...داشتم زندگی می کردم...چشمهایش روی چشمهایم می ایستد در حالی که کمی عصبی شده می گوید:تکرار کن...چی؟داشتی چه کار می کردی...زندگی؟؟!با این نگاه سنگینش با این حرفش مثل این بود که بگوید...گه می خوردی بهتر بود!دلم یواشکی برای خودم می سوزد اما نگاهش را می دوزم به همان روزی که آمد روبرویم ایستاد و با صدای لرزانی گفت که دوستت دارم وهر خردیگری جای من بود می فهمید که او این کلمه را بار ها درتنهایی هایش تکرار کرده است تا روبروی من درست ورمانتیک بیانش کند ،...با این تفاوت که دیگر هیچ چشم غره ای بر روی دلش سنگینی نمی کرد!.. به.تکه ای از مو ی من که فر خورده وروی شقیقه ام ریخته است نگاه می کند وبا انگشتش با آن بازی می کند ومی گوید:آن وقت هم که عاشقت شدم همین تکه موی فر خورده روی شقیقه ات بود...و بعد کل موهای مرا پهن می کند زیر سرش ومی گوید:قول بده که هیچوقت موهایت را کوتاه نکنی!.می خندم ومی گویم : قول می دهم...مثل همان وقتها که بچه بودم وبه مادر قول دادم دیگر دستم را توی دماغم نکنم!...ناگهان حجم اندوهی عمیق تمام وجودم را فرا می گیرد ومی گویم:مثل همان وقتی که مادر چشم غره رفت...پدر چشم غره رفت...ودر یک هماهنگی ی عجیب تمام دنیا چشم غره رفت به من...وهمه به من گفتند دوستت نداشته باشم.و من قول دادم به...مادرم ...به پدرم...به دنیا...به همه که دوستت نداشته باشم!حالا که روی تخت دراز به دراز افتاده ام ودارم به تمام الکی ها وراستکی های ذهنم فکر می کنم وتو کنارم خوابیده اای دارم به همان وقتی فکر می کنم که آمدی وگفتی دوستم داری... که گفتی من می دانم از روی زور واجبار داری با کسی ازدواج می کنی که دوستش نداری....می دانم دیدی که اشک در چشمانم حلقه زد...می دانم که با نگاهم تو را محکم بغل کردم وگفتم بی تو می میرم رم یا کم_ کم آنطور که تو برایم می خواستی زندگی نمی کنم!..می دانم...لازم نیست برایم چیزهایی را که خودم خوب می دانم مدام تکرار کنی ومثل پتک بر سرم بکو بانیشان...اما نمیدانی قدرت چشم غره ها آن روزها چه اعجاز عجیبی داشت!...نمیدانی که حالا بعد از این همه سال بچه ام وقتی دستش را توی دماغش می کند خودم را به نفهمی می زنم تا نکند زیر چشم غره ای مضحک به من قولی بدهد که از پسش بر نمی آید!...
پ ن:عجب بچه هایی پیدا میشن...ای بابا...ای بابا...!
تبریک می گویم پیشاپیش سال جدید را...سالی که می خواهم با دنیایی از آرزوهای محال شروعش کنم!
آرزو می کنم تمام جنگهای دنیا تمام شود........که نمی شود!
آرزو می کنم که تمام بچه های دنیا در آرزوهایشان زندگی کنند...که نمی کنند!
آرزو می کنم که هیچ دلی غصه دار نشود........که می شود!
آرزو می کنم که عشق های واقعی روز به روز بیشتر شود...که نمی شود!
آرزو می کنم که همه راه زندگی خودشان را بروند بجای راه رفتن در زندگی دیگران.....که نمی روند!
آرزو می کنم که امسال هیچ مادری نمیرد........که می میرد!
آرزو می کنم در این وضع اقتصادی بد هیچ پدری شرمنده ی خانواده اش نشود......که می شود!
آرزو می کنم که زندگی کنیم فقط همین........که نمی کنیم!
آرزو می کنم که هیچ کس در سال جدید در تصادف نمیرد.........که می میرد!
آرزو می کنم جهنم دور شود از این سیاره..........که نمی شود!
آرزو می کنم که همه با تمام دردهایی که دارند شاد وبا احساس بزرگی وعظمت زندگی کنند...که نمی کنند!
آرزو می کنم بهشت واقعی خودش را به من...به تو....به ما...به همه ی ما هرچه زودتر نشان دهد........که نمی دهد!
پ ن:این تعدادی از آرزوهای من بود اما تنها یک دعا دارم...خدایا حداقل یکی از این آرزوها را بر آورده کن...من به معجزه هم اعتقاد دارم،پس معجزه کن
می گوید دوستت دارم....نگاهش سر می خورد جایی بیرون از نگاه خالی ی من،می آیم بگویم اما من....که در دلم با خود می گویم دلم دوست داشتنت را نمی خواهد!این روزها هیچ چیز را نمی خواهد...هیچ چیز را...دستش را دور کمرم حلقه می کند ومی خواهد مرا ببوسد.تظاهر می کنم به اینکه این کارش را دوست دارم..لبخند آرامی بر روی لبهایم نقش می بندد ...او که نمی داند که من سالهاست که نشسته ام روبروی یک دیوار،روبروی خودم که سایه ایست از تمام چیزهایی که می خواستم... واو که نمیداندهمه هر آنچه که من می خواستم تو بودی که سالهاست در سایه ام می بینم......دستش را می برد لابلای موهایم....تصویر تو در سایه ام پررنگ تر می شود!می خواهم بگویم راحتم بگذار،بگذار برای همیشه بنشینم روبروی دیوار روبروی خودم که سایه ایست از تو!....با این حال تظاهر می کنم به این که چه خوب است همه چیز......حالا من با سایه ام یکی شده ام واو با جسم خسته ی من..................!
بعضی از شب ها که خوابم نمی گیرد از رختخواب گرم ونرم بیرون می آیم ومی روم سراغ دفتری که همیشه منتظر است تا من در یکی از برگه های خا لی اش قلم بزنم...قبل از اینکه به سراغ دفترم بروم خودم را در آینه نگاه می کنم و از خود می پرسم آیا من همانی هستم که فکر می کردم می توانم روزی دنیا را تغییر دهم؟! و فکر می کردم می توانم کاری کنم که هیچ کس تا به حال آن را انجام نداده است.؟.پس چه شده که حالا احساس نا توانی میکنم؟...تصویرم در آینه کمی عقب تر از خودم می ایستد وبا نگاهش به من اطمینان میدهد که چیزی در من عوض شده است...از تصویر واقعی ی خودم در آیینه می ترسم....می آیم سراغ دفترم وقلم را بر می دارم و می نویسم.این من نیستم!من می خواهم خودم باشم.من می دانم اگر خودم باشم می توانم دنیارا تغییر دهم ومی توانم همان کاری را انجام دهم که هیچ کس تا به حال آن را انجام نداده است!
روزی در چشمان هم بدنیا خواهیم آمد وجشن تولد عاشقی مان را با هم خواهیم رقصید.......
در شبی که نگاه من ستاره های نگاه تورا خواهد بوسید واشکهایم برای همیشه در آغوش تو خواهد خوابید!
روزی در چشمان هم بدنیا خواهیم آمد....ونه به هم که بدنیا ثابت می کنیم که آسمان هم قرار گاه کوچکیست برای هم آغوشی هامان برای بودنمان وبرای نگاه هایی که با حسرت هاشان داستان بودن را در ما دنبال می کنند..........
وحالاتو خوب میدانی که من تنها.. و تنها و تنها برای توام.....
وحالا من خوب میدانم که تو تنها..و تنهاو تنها،برای منی..........
وحالا این روزها همه میدانندکه با آبستن شدن چشمهایم میل عجیبیست که ندارم به هیچ وجودی غیر ازتو....چرا که تنها تویی که در خیالم خیال می کنم تمام منی................!
نیمه خواب ونیمه بیدار خودمو روی سقف می بینم در سن 8سلگی که موهامو دم اسبی بستم یعنی در واقع مامانم واسم بسته!ودارم با عروسکم رخساره حرف می زنم.عروسکی پلاستیکی با چشمهای آبی ی پلاستیکی ولبها وموهای پلاستیکی!رخساره دوست داشتنی ترین عروسک من بود.تنها عروسکی که وقتی خراب شد یه ورق از دفتر مشقم کندم وآگهی ی فوتشو با دستخط بچگانم نوشتم وجنازشو تو یه مراسم رسمی تو باغچه ی خونه ی قدیمیمون خاک کردم!البته به همراه سوگواری ی آبرو مندانه ی بچه های 8سال به پایین محل!
با فکر مردن رخساره تصویر ذهنیم به یه حس مبهم تبدیل میشه حسی شبیه بوسیدن یه غریبه تو خواب که وقتی بیدار میشی با تمام وجود سعی میکنی بشناسیش!
رخساره حالا کناره منه.اما پلاستیکی نیست.از پوست و گوشت و خونه ..میتونم لمسش کنم می تونم گرمی ی خونی رو که تو رگهاشه حس کنم ....میتونم..........اما حالا اونه که فقط میتونه با من حرف بزنه!یه تفاوتی رو احساس می کنم .حالا این منم که پلاستیکی شدم..چشمام ،صورتم....همه ی وجودم........ یه هو میترسم،از خودم که نمیتونم حرف بزنم......میترسم از رخساره که یه ریز داره حرف میزنه وموهای منو نوازش میکنه.......میترسم از پلاستیکی بودن تو یه دنیای پلاستیکی!.....از دفن شدن تو یه با غچه ی قدیمی که با گذشت زمان ممکنه بشه اتوبان!
بوی سبزی ی سرخ شده می خوره به بینیم،آخ جون مامان داره قورمه سبزی درست می کنه!...ناگهان از خواب بیدار می شم.بعد خودمو روی سقف می بینم تو سن 8سالگی که دارم خاله بازی می کنم با رخساره ی ذهن خودم.توی این بازی هم رخساره حرف میزنه هم من!توی این بازی نه من پلاستیکی ام نه رخساره!
یه نفس راحت می کشم.....خوشحال می شم از اینکه پلاستیکی نشدم هنوز!.... خوشحال می شم از اینکه تعطیله.... پتو رو می کشم روی سرم!
لبخند بر لب نوازنده ی ویولنسل نشست وگفت: بله من سگ هستم اما مدت هاست که دیگر پارس نمی کنم
به علاوه غریزه ی گاز گرفتن را نیز ازدست داده ام،مگر اینکه از فرط نفرت از زندگی خودم را گاز بگیرم...............................................................
نوازنده ی ویولنسل:گفتگو با شما مانند گرفتار شدن در یک هزارتوی پیچیده است
مرگ(البته در هیبت زنی زیبا):بله این هم تعریف متمایزی از زندگیست
نوازنده ی ویو لنسل:بله،راستی شما خود زندگی نیستید؟؟!!!
مرگ:نه آقا مرا با این واژه ها توصیف نکنید اما شاید سرنوشت برخی چیزها در دست من باشد
نوازنده ی ویولنسل: خب این که همان زندگیست!(وقفه در مرگ/ژوزه ساراماگو)
پ ن:زمانی با مرگ روبرو خواهید شد که دیگر هیچ فرصتی برای تحلیل آن وجود ندارد،وتنها چیزی که به ذهنتان میرسد تفاوت نسبی یا مطلق بودن وخالی یا پر بودن وهستی ونیستی است.
پ ن:این کتاب پره از مفاهیم تاثیر گذار راجع به جاودانگی.مرگ،زندگی ،زمان ونوع برخورد انسانها با این قضیه و.... با زبانی ساده وروان و تاثیرگذارخاص ژوزه ساراماگو(نویسنده ی کتاب کوری).من که از خوندنش خیلی لذت بردم پیشنهاد می کنم شما هم این کتاب رو بخونید.
یکی از دوستان(رایکا امیری فر) در وبلاگش فرهادی رو بخاطر بردن جایزه گلدن گلوب تحسین کردند وتاسف خوردند بابت دید ونگاه متعصبانه حسادت بعضی ها راجع به جناب فرهادی ودست دادنشون با آنجلینا جولی !.این موضوع را داشته باشید تا برداشت شخصی ی خودم را از فیلم بگم.هیچکاک همیشه بزرگ در جایی گفته اگه فیلمی دیدید وترغیب شدید که برای بار دوم هم اونو ببینید حتم بدونید که کار کار خوبیه. من جدایی نادر از سیمین رو سه بار دیدم وهنوز هم اگه وقت اجازه بده دوست دارم اونو ببینم از فیلمبرداری وخوش ساختی وحرفه ای بودن عوامل چه در کارگردانی و بازیگری و...که بگذرم میرسم به جدایی نادر از سیمین! که به جدایی ی من از خودخواهی هام انجامید وبیشتر فکر کردن راجع به کوچکترین موضوعات زندگی.ویاد گرفتن خیلی چیزها.احترام به والدین،سرسری رد نشدن از احساس وعواطف آدمها.دلیل منطقی داشتن برای بی اهمیت ترین کارها که در روز انجام میدم واصلا به چشم نمیان ومهمتر از همه صادق بودن ودروغ نگفتن حتی در سخت ترین شرایط زندگی..راستی چطور میشه به کارگردانی که دربیان اخلاقیات در فیلمش اونقدر پایبنده وساده رد نشده از از بزرگی ی روح انسان انگ بی اخلاقی زد؟....واقعا خوش به حال بعضی از آدما که تو دنیایی که یه زن حامله برای حفظ آبروش ودرست بزرگ کردن بچش از 4صبح بیدار میشه وتا بوق شب کار میکنه مشکلشون دست دادن یا دست ندادنه!واقعا خوش به حال بعضی از این آدما که تو دنیای که انسانیت داره مفهوم خودشو از دست میده بزرگترین درگیریشون پیش پا افتاده ترین موضوعاتیه که اصلا نباید بش فکر کرد!.من دختر خاله ی فرهادی نیستم و سنگشونو به سینه نمیزنم اما واقعا اون لحظه ای که مردم ایرانو آدمایی صلح دوست معرفی کرد بی اختیار اشکم در اومد وواقعا احساس بزرگی کردم....واقعا خوش به حال آدمایی که اشکشون در نیومد!.....وواقعا متاسفم واسه یک ایرانی که با این افتخار احساس بزرگی نکرد وبرای سرپوش گذاشتن روی عقده ها وحقارت های شخصیش دست گذاشت روی پیش پا افتاده ترین موضوع در این اتفاق که اگرچه هیچ ربطی هم به هیچ کس نداشت چرا که در این دنیا هرکس اعتقادی داره وهر اعتقادی قابل احترامه.بگذریم از این که ما درجهان سومیم و کودک های زیادی هستند در کنارمون که مانده تا بزرگیشان!....بخدا...بخدا....بخدا....در این دنیایی که پراست از از آدمهایی که به یک لبخند من وشما محتاجند تا امید از دست رفتشونو بدست بیارن ونا امیدانه به این امیدن که روزگارشون بهتر بشه ،زشته حرف زدن وانگ بستن به هنرمندی که بزرگیشو ثابت کرد ودر بین این همه فیلمه مزخرف و بی مفهوم درباره ی انسان وبرای انسان بودن ساخت....به امید موفقیت این عزیز در اسکار.
دختر همیشه در خودش بود و همیشه همراه با صداهایی عجیب وغریب در سرش هستی اش را هماهنگ می کرد و بی آنکه خود متوجه باشد هرروز از دنیا و واقعیت های آن دور تر ودور تر می شد! او خیلی دلش می خواست که بتواند بین دنیای ذهنی و خیالش با واقعیت تعادلی ایجاد کند اما هیچ گاه این تعادل ایجاد نمی شد ودختر هروزوهروز بیشتر در انزوا فرو می رفت وبه صدای درونش گوش می سپرد،گاهی این صداها اورا افسرده می کرذ و گاهی آنقدر خوشحال که او دست از پا نمی شناخت اما به هر صورت دوست داشت که با اطرافیان نیز رابطه بر قرار کند اما از جایی که همه چیز او در صداهای درونش خلاصه می شد هیچوقت آن تمرکزی را که یک انسان معمولی در زندگی اش برای فراگرفتن مهارت های زندگی دارد را نداشت و از جایی که جسمش در این دنیا بود و نفس می کشید ودر اجتماع بین تمام آدمهایی بود که در ظاهر مثل خودش بودند از بابت این رفتارها سرزنش می شد.!...خلاصه روزها وماه ها وسالها می گذشت اما دختر هیچوقت نمی توانست به دیگران ثابت کند که او یک انسان نیست واشتباهی بدنیا آمده است!اوبیشتر وقتها صدایی را از درونش می شنید که به او می گفت تو روح گلی هستی که هنوز بذرش کاشته نشده....................!!!
اول اینطوری شروع میشه
الف ب رو میبینه واونا عاشق هم میشن وبا هم ازدواج میکنن وآخرشم می میرن!....خب آخرش همه می میرن!
یا اینطوری شروع بشه بهتره........
الف ب رو میبینه واونا فکر می کنن می تونن همدیگرو دوست داشته باشن بعد از مدتی که اونا وقتشونو با هم می گذرونن الف سرطان می گیره و می میره و ب هم چند سال بعدش بر اثر مرگ طبیعی می میره... خب آخرش همه می میرن!
این چطوره........
الف تنهاست و ب هم تنهاست ولی دست تقدیر هیچوقت اونارو با هم آشنا نمی کنه ولی بازم آخرش هردوتاشون می میرن.....خب آخرش همه می میرن!
ای بابا اصلا این داستاناس کلیشه ای فایده نداره من داستانایی رو که آخرش به مردن ختم میشن رو دوست ندارم حالا چه عشقی باشه چه سکسی چه جنایی !!!...ااما باید رودر بایسی رو با خودم کنار بزارم چون از مردن هیچ گریزی نیست .حالا بهتره که تو نقشتو انتخاب کنی...خب من دوست دارم الف باشم یعنی اونی که اول تورا می بینه حالا خودت میدونی اگه دوست داری ب باشی خبرم کن! گرچه آخرش می میریم اما حداقل میتونیم یه داستان متفاوت از خودمونو زندگی کنیم!...خب آخرش همه می میرن...............!


